تمامی مطالب مطابق قوانین جمهوری اسلامی ایران میباشد.درصورت مغایرت از گزارش پست استفاده کنید.

جستجو

تبلیغات


داستان کوتاه فوق العاده غمگین جدایی

    دختر:عشقم؟

    ینی میشه منو و توام ی دختر بیاریم مثه بقیه خونواده ها بشیم سه تایی

    پسر:آره خانومم چرا نشهمیخوای همین الان سه تا شیم؟❣

    دختر:ئه عنو ببینامن دارم جدی حف میزنم این میرینه ب احساسم

    پسر:خانومم قهرنکن خو ببشید

    دختر:قر نیسم باوبیا حف بزنیــم از آینده

    پسر:چش خانومم بیا سرتو بزار رو سینم برام حرف بزن

    دختر:میگما

    پسر:قیافشو نگا تولهجونم عشقم بگو

    دختر:میشه مام سه تایی شیم

    پسر:از سرشب هی پرسیدیامنم گفتم چرا نشه خانومم❣

    دختر:باجه پ بیا بخوابیم

    پسر:میخواسیم حرف بزنیما

    دختر:خو حرفم تموم شده

    پسر:چیزی شده؟

    دختر:ن آقاییم خو حفم تموم شده تو حف بزن

    پسر:باشهیادته میگفتم ی روز میرسه اسمت میاد تو شناسنامم؟

    میگفتیم هرطوری شده باید ب هم برسیم دیدی آخرشم خانوم خودم شدی؟

    دختر:مگه میشه یادم نیاد بهترین روزای عمرموتک تک ثانیه هاش یادمه قبلا گفته بودم ک انیشتنم

    پسر:ارهانیشتن خودمیببین ی روز میرسه من و تو و نی نیمون سه تایی میشیم ی خونواده خوشبخت خیلی خیلی خوشبخت تر از الان

    دختر:وایدخترم ندارمش ولی همینکه ازش میگی قلبم بالا پایین میشه

    پسر:دخترم ن دخترموندختجی باجی اونجویی نگا نکن خو عنبخوابیم فردا باید بری سرکار

    پسر:باشه خوب بخوابی عشقم

    دختر:توام خوب بخوابی


    ی سال بعد...      


    از سرکار میاد خونه میبینه خانومش با شکمه برجستش افتاده رو زمین بیهوش شده لباشم خشکه تندی دس میندازه زیر پاش بلندش میکنه میزارتش تو ماشین با آخرین سرعت تو راه بیمارستان هی از آیینه پشت و نگا میکنه زیر لبش میگه یا مولا جفتشونو سالم از خودت میخواماز بین تموم ماشینا با سرعت میرونه میرسه بیمارستانمیان عشقشو میبرن اتاق عمل اونم هی پشت در رژه میره نذر میکنه بغضش میترکه ی قطره اشک میاد یاد حرف عشقش میوفته گفته بود نمیخوام هیچ وقت گریه کنی دو قطره سه قطره پشته هم اشکاش بیشتر میشه در اتاق عمل باز میشه پرستار و با دخترش میبینه زیر لبش میگه خدایا شکرت

    پرستار:آقا دخترتونو ببینین میخوام ببرمش

    پسر:ای جونمخانوم پرستار خانومم کی ب هوش میاد ببینمش

    پرستار:دکترا دارن تلاششونو میکننشمام دعا کنید فقط

    پسر:ینی چی؟

    پرستار:احتمالا خانومتون از ظهر دردش شرو شده بود دیر رسوندینش بیمارستان

    پاهای پسر سست میشه میشینه رو زمین دیگه هیچی حالیش نیس یهو ی دکتر اومده بیرون گفته دستگاه شک بیارین پسر فقط نگاشون میکنه دیگه چیزی نمیشنوه عشقش زندگیش خانوم خونش مامان دخترش دیگه نیس پیشش بعد چن دقیقه دکتر میاد بیرون زانو میزنه پیشش میگه متاسفم پسرمغم آخرت باشه پسر فقط نگاش میکنه

    اصن باورش نمیشه امروز عشقشو گذاشته زیر خاک باورش نمیشه واسه آخرین بار صورت عشقشو دیده باورش نمیشه خانومش نتونسه حتی یه بار دخترشو بغلش بگیره دلش میسوزه واسه بختشون واسه روزایی ک منتظر بودن دخترشون ب دنیا بیاد و شبشو تو بیمارستان سه تایی باهم باشن یاد اون روز میوفته ک وقتی فهمیدن دارن سه تا میشن کلی شاخه رز خریدن تو خیابونا ب آدما میدادن و میگفتن داریم مامان بابا میشیم میره تو اتاقشون لباساشو بو میکشه گریه میکنه داد میزنه مشت میزنه یهو صدایه گریه بچشو میشنوه بچه ای ک تولدش و روز مرگ مادرش تو ی روزه میره بغلش میکنه سرشو میبوسه میگه اسم مادرت مبارکت دختر


    جدایی

    این مطلب تا کنون 63 بار بازدید شده است.
    ارسال شده در تاریخ پنجشنبه 11 دي 1348 [ گزارش پست ]
    منبع
    برچسب ها : دختر ,میشه ,میکنه ,پرستار ,میاد ,میگه ,باورش نمیشه ,
    داستان کوتاه فوق العاده غمگین جدایی

تبلیغات


    Ads1

پربازدیدترین مطالب

آمار امروز دوشنبه 30 مرداد 1396

تبلیغات

پارس ایرانیک جهت سفارش تبلیغات با ایمیل زیر در ارتباط باشید
mohsen_msl@yahoo.com

آخرین کلمات جستجو شده

تگ های برتر