جستجو

تبلیغات



دلنوشته کوچه تنگ

    گـفت: 

    پسـرها چقـدر چشـم نـاپـاک شـده انـد ...


    یک بـار پشـت سـرش راه افتـادم ...


    در کوچـه اول ، پسـر جـوانی ایسـتاده بود !


    تا نگـاهش به او و مانتـوی تنـگش افتـاد


    نیشـخندی زد و به سـر تا پـای انـدام دخـتر خیـره شـد ...


    همـان پسـر ، وقـتی مـن از جلـویش عبـور کـردم ...


    سـرش را پایـین انداخت و سرگـرم گوشی مـوبایلـش شـد !


    در کوچـه دوم که کمـی هـم تنـگ بـود ...


    چنـد پسـر در حـال حـرف زدن و بلـند بلـند خندیدن بودنـد


    دخـتر که نزدیکـشان شـد ، نگـاه ها هـمه سمـت انـدام ...


    و موهـای بلـند دخـترک چرخـید.


    یکـی از پسـر ها نیشـخندی زد


    و دیگـری کاغـذی را در کـیف دخـتر انداخـت.


    تنـه دخـتر ، هنـگام عبـور از آن کوچه تنگ به تنـه پسـر ها خـورد !


    همـان پسـرها ، وقـتی مـن نزدیک شـدم ...


    راه را بـرای عبـور مـن باز کـردند و صـدایشـان را پایـین آوردنـد.☺️


    و همیـنطور در کوچه سـوم ، خیـابـان ، بـازار ...



    ↲اصـلا قبـول چشـم ها هـمه نـاپـاک ...!

    امـا ◄ 

    ◢تــــو چـرا با بـی حجـابی ، 

    طعـمه شـان میـشوی بانـو ؟...◤



    این مطلب تا کنون 16 بار بازدید شده است.
    ارسال شده در تاریخ پنجشنبه 20 آبان 1395
    منبع
    برچسب ها : پسـر ,دخـتر ,کوچه ,عبـور ,بلـند ,
    دلنوشته کوچه تنگ

تبلیغات


    تبلیغات شما در این قسمت

پربازدیدترین مطالب

آمار امروز دوشنبه 7 فروردين 1396

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده

تگ های برتر